تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای ... ایران

1) توي يك محيط زرد رنگ نشسته‌ام. اطراف من از هم‌نوعانم زيادند. من نزديك هوا و در سطح هستم. همين 30 ثانيه ي پيش از تقسيم جدم به وجود آمدم. مرا ياراي حركت نيست و در محيط نيمه مايع زرد رنگ شناورم. نمي‌دانم از كجا آمده‌ام. جدم پيش از تقسيم شدن هيچ ارتباطي با من برقرار نكرد چون در همان لحظه اي كه او نيست شد من و برادر دوقلويم هست شديم. من مايع اطراف خودم را به داخل مي‌كشم و مايعي از درونم به بيرون ساطع مي شود. شايد اين مايع براي برخي از شما سمي باشد. مراقب باشيد. البته اين دست من نيست. من كه جز آن چه كه بايد بكنم نمي‌كنم. شما اما آن چه كه نبايد را مي كنيد. شايد همين هم هست كه برخي از شما مريض مي‌شويد. ما مريضي نداريم اما خيلي راحت مي ميريم.

يك چيز دراز پشم‌آلود درست همان جايي كه من هستم فرود مي آيد. مي چرخد. من به آن مي‌چسبم. به داخل ماده‌ي نيمه‌مايع فرو مي‌روم. بيرون مي‌آيم و به هوا مي‌روم. توي پشم‌ها گير كرده‌ام. البته گير كه براي من معني ندارد. پشم‌ها توي فضا و من توي پشم‌ها حركت مي‌كنم. ناگهان همه جا تاريك مي‌شود. محيط اطراف تاريك و روشن مي‌شود. حالا همه چيز تاريك است. محيط نمكي است. من مايع اطراف را جذب مي‌كنم و مايعي را از خودم دفع مي‌كنم. فعل و انفعالات درون من ادامه دارد. چند وقتي به همين منوال سپري مي‌شود. ناگهان از توي حجم پشم‌آلود خارج مي‌شوم. حالا دارم تقسيم مي‌شوم. وقت مرگ من و تولد دو نوزاد ديگر فرا رسيده است. فكر مي‌كنم بايد خداحافظي كنم. كار من تمام است.

2) دارم پرواز مي‌كنم. روي دماغ مردي مي‌نشينم تا كمي استراحت كنم. مرا با دست مي‌تاراند. پرواز مي‌كنم تا چيزي براي خوردن بيابم. در گوشه‌اي از پارك روي تكه‌اي مدفوع مي‌نشينم. كمي در آن مي‌چرخم و دلي از عزا در مي‌آورم. وقتي پرواز مي‌كنم سعي مي‌كنم نشاني‌اش را به خاطر بياورم. حواسم به نشاني است. سوراخي كه به من نزديك مي‌شود را نمي‌بينم. تا چند ثانيه چيزي نمي‌فهمم. در محيطي خيس به هوش مي‌آيم. صداهاي وحشت‌ناكي مثل سيل مي‌آيد. نمي‌فهمم كجا هستم. همراه جريان مايع به راهرو تاريك كشيده مي‌شوم. مايعي با ويسكوزيته‌ي بالا و لزج و شور مرا در بر مي‌گيرد. جريان هوا از بيرون مايع جريان دارد اما به من نمي‌رسد. من فقط صداي آن را مي‌شنوم. صدايي كه ضرب آهنگ خاصي دارد هر دم شنيده مي‌شود. شش دست و پايم بي‌حركت است. گير افتاده‌ام. هوايي نيست. تا چند دقيقه دست و پايي مي‌زنم بي‌فرجام و تقريبا تمام مي‌شوم. حجم مايع زيادتر مي‌‌شود. دقايقي به همين منوال مي‌گذرد. صداي ضرب آهنگ كندتر مي‌شود. من كه جاني برايم باقي نمانده است منتظر مرگ خودم هستم. ناگهان با فشار شديدي همراه مايع لزج حركت مي‌كنم. آب به تنم مي‌خورد و مرا با خود مي‌برد. رمقي در من نيست. من مي‌ميرم و جسدم را آب مي‌برد.

3) توي پارك مي‌دوم. دور پنجم است. امروز هوا خيلي خوب نيست. دود زياد است. به مشكلي كه در شركت پيش آمده فكر مي‌كنم و اضطراب وجودم را فرا مي‌گيرد. كمي سرعتم را زياد مي‌كنم. تنفس بيني ديگر كفاف هواي مورد نياز را نمي‌كند. دم و بازدم از دهان را آغاز مي‌كنم. سر پيچ جسمي سياه رنگ را مي‌بينم ك به سرعت به طرف من مي‌آيد. پيش از اين كه بتوانم واكنشي نشان دهم و دهانم را كه در حال باز شدن است ببندم وارد حفره‌ي دهانم مي‌شود. مي‌فهمم حشره‌اي است. احتمالا يك پشه است. جسمي كوچك و نرم را روي زبانم و بين زبان و سقف دهانم احساس مي‌كنم. با شدت هر چه تمام‌تر تف مي‌كنم. هنوز دارم مي‌دوم. اين بار اول نيست كه چنين اتفاقي مي‌افتد. اين هم يك پشه‌ي ديگر. خوب شد تفش كردم اما احساس مي‌كنم حشره هنوز از دهانم خارج نشده است. با زبانم دهانم را مي‌كاوم. چيزي پيدا نمي‌شود. احساسم مي‌گويد پشه هنوز آن تو است و زبانم چيزي نمي‌يابد. مي‌گويم لابد افتاده است. عق نمي‌زنم. مي‌دوم. آب بيني‌ام كمي سرازير مي‌شود. در هواي پاييز خيلي عجيب نيست. با دستم بيني را پاك مي‌كنم. مي‌دوم. دور آخر است. سرعت را باز هم بالاتر مي‌برم و خط پايان را پشت سر مي‌گذارم. كمي نفس مي‌گيرم و ضربان قلبم كه از 180 به زير 100 مي‌رسد آرام به سمت خانه حركت مي‌كنم و توي راه سرد مي‌كنم. توي خانه به دست‌شويي مي‌روم. لباس‌هايم را هنوز درنياورده‌ام. دست و صورت را مي‌شويم و فين مي كنم. چيزي سياه از بيني به بيرون مي‌پرد. خوب خيلي عجيب هم نيست. اما نه! مثل اين كه يك مگس است. تكان نمي‌خورد. آب را روي آن مي‌گيرم. ناپديد مي‌شود. به مرگ سختش فكر مي‌كنم. تقصير من نبوده اما باعث آن من بوده‌ام. حس مي‌كنم هنوز چيزي از آن مگس، از پرزهاي بدنش يا از ميكروب‌هايي كه به آن چسبيده‌اند در درونم باقي مانده است. مجبورم صبر كنم. حس مي‌كنم چيزي درونم رشد مي‌كند. براي گلبول هاي سفيد بدنم دعا مي‌كنم. منتظرم ببينم چه مي‌شود. تا الان كه نمرده‌ام ولي نمي‌دانم چند ساعت بعد حالم بالاخره بد مي‌شود يا نه. اگر حالم بد شد براي شما مي‌نويسم. ناراحت نباشيد. من اميد به زندگي را از دست نداده‌ام. خيالتان راحت باشد. اضطزاب نداشته باشيد. باور كنيد حال من خوب است.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 20:13  توسط مهران محرمیان  | 

آقای ضرغامی عزیز لطفا بفرمایید بعد از انتقاد بی رحمانه از صدا و سیما چه اتفاقی برای شما و شخص انتقاد کننده می افتد؟
+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 17:9  توسط مهران محرمیان  | 

شبی را در منزل رضای رنجبر سر کردیم. جمعی شش نفره که چهار از ما بود به میهمانی و دو از رضا و همسرش به میزبانی.

وقتی شش باشی نمی شود بنشینی و هیچ نگویی. ملاحظه کرد و دهان باز کرد. عادتی که قدیم نداشت. این یعنی حرمت میهمان که ما بودیم و شاید که سنگ تمام گذاشت. سفره ی کتاب های شان را برای ما باز کردند و خوردیم و لذت بردیم.

شب که بر می گشتیم آن قد بلند را دیدم که به بدرقه ی ما آمده بود با آن همه راز دوست داشتنی و آن خانواده ی پر از مهربانی، با خودم گفتم این رضای رنجبر است یا رضای خداست؟

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:16  توسط مهران محرمیان  | 

کدام صلوة تنهی عن الکدام فحشا و الکدام منکر؟
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 11:7  توسط مهران محرمیان  | 

هر مراسمی در ایران مصادف می شود با کند شدن اینترنت. ایمیل هم که می خواهی چک کنی نمی توانی.

راستی مگر در مراسم های ایران چه می گذرد که دوستانی احساس می کنند باید فتیله را پایین بکشند؟ پوشاندن حقیقت هزینه ای دارد گزاف و جالب است که این حقیقت لعنتی خاصیتی دارد که پنهان نمی شود مگر برای آنان که لجاجت می ورزند.

پ.ن: یک دوست گفته که کند شدن شبکه به دلیل حملات اینترنتی متعدد به سایت های ایرانی است. فکر می کنم آن اندازه که در کلاس CEH درس می دهند بلد باشم که بدانم این موضوع نمی تواند به دلیل حملات اینترنتی باشد. دوست عزیز ما شاید بتوانند به این سوال کوچک پاسخ دهند که چرا در همین لحظات سایت صدا و سیما هیچ گونه کندی را حس نمی کند؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:30  توسط مهران محرمیان  | 

وارد خیابان بن بستی شده ایم که یک طرفه است. حال عجیبی است. یکی را به یاد دارم که می گفت: راه یکی است و آن راستی است.
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 21:24  توسط مهران محرمیان  | 

پشت ماشینش نوشته بود: children Rey City

کمی طول کشید تا بفهمم منظورش بچه های شهر ری بوده است.

+ نوشته شده در  شنبه دوم آبان 1388ساعت 22:6  توسط مهران محرمیان  | 

از آن همه طراوت، تنها همين براي من باقي است كه هر گاه حقيقت را مي‌پوشانم دستانم گر مي‌گيرد. گويي ديواري است بين من و دوزخ و در برابرم كه به ناسپاسي من دو در از آن ديوار گشوده مي‌شود و دستانم بي آن كه بخواهم از آن رد مي‌شود و يادآوري مي كند كه دوزخ بر ناسپاسان محيط است. گر مي‌گيرد دستانم و زبانه مي‌كشد شعله‌هايش و عين خيالم نيست.

ابلها مردا كه من باشم. ابلها مردا.

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:56  توسط مهران محرمیان  | 

عزیزی از اراک آمده بود شرکت و عازم پراک بود. گفت که پدرش که اهل شازند بوده مطالب وبلاگ را    می خوانده و به آن ها علاقه داشته است.

به پدر ایشان سلام و درود می فرستم و به همه ی آنان که آن مطالب را دوست می داشتند و به خود آن زمانم که انصافا با خود این زمانم متفاوت است. خودی که درگیر کوه و قطار و عقاب و پروانه و نهر و فرشته بود کجا و خودی که درگیر مردم و ترافیک و سامانه و سیستم و کنفرانس و ترافیک و آلودگی درون و برون و جلسه و بدگویی و بدشنوی و سیاست کجا؟

مهران محرمیانی که آن وبلاگ را می نوشت مرده است. همان جا توی قبرستان دامنه ی راسوند جایی بین سنگ قبرهای ارمنی زمان جنگ جهانی دوم یا شاید نزدیک قبرهای شهیدان گمنام خاکش کرده اند و جسدش درجا پوسیده و تمام شده است.

برای همین هم هست که بالای وبلاگ حالا دیگر ننوشته ... برای شازند. آن وبلاگ و آن وبلاگ نویش مرد. الفاتحه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 21:3  توسط مهران محرمیان  | 

خاک بر سر خیلی چیزها باید کنند. یکی اش هم این که این اذان ممنوع است! یکی از روی دل می رفته دانشگاه تهران روی منبر شاید و شاید هم پشت بلندگو و دانش جو ها را از خود بی خود می کرده و خیلی را به سمت مسجد می کشانده انگار.

آمده اند که! خاموش! رپ می خوانی!

ای خاموش که خاموش! روزی خواهد آمد که اذان انتظار را در حضور آن کس که لایق است بخوانند و ممنوع نباشد. باشد آن روز ببینیم صدا و سیما ممنوع خواهد بود یا اذان انتظار؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 12:57  توسط مهران محرمیان  |