1) توي يك محيط زرد رنگ نشستهام. اطراف من از همنوعانم زيادند. من نزديك هوا و در سطح هستم. همين 30 ثانيه ي پيش از تقسيم جدم به وجود آمدم. مرا ياراي حركت نيست و در محيط نيمه مايع زرد رنگ شناورم. نميدانم از كجا آمدهام. جدم پيش از تقسيم شدن هيچ ارتباطي با من برقرار نكرد چون در همان لحظه اي كه او نيست شد من و برادر دوقلويم هست شديم. من مايع اطراف خودم را به داخل ميكشم و مايعي از درونم به بيرون ساطع مي شود. شايد اين مايع براي برخي از شما سمي باشد. مراقب باشيد. البته اين دست من نيست. من كه جز آن چه كه بايد بكنم نميكنم. شما اما آن چه كه نبايد را مي كنيد. شايد همين هم هست كه برخي از شما مريض ميشويد. ما مريضي نداريم اما خيلي راحت مي ميريم.
يك چيز دراز پشمآلود درست همان جايي كه من هستم فرود مي آيد. مي چرخد. من به آن ميچسبم. به داخل مادهي نيمهمايع فرو ميروم. بيرون ميآيم و به هوا ميروم. توي پشمها گير كردهام. البته گير كه براي من معني ندارد. پشمها توي فضا و من توي پشمها حركت ميكنم. ناگهان همه جا تاريك ميشود. محيط اطراف تاريك و روشن ميشود. حالا همه چيز تاريك است. محيط نمكي است. من مايع اطراف را جذب ميكنم و مايعي را از خودم دفع ميكنم. فعل و انفعالات درون من ادامه دارد. چند وقتي به همين منوال سپري ميشود. ناگهان از توي حجم پشمآلود خارج ميشوم. حالا دارم تقسيم ميشوم. وقت مرگ من و تولد دو نوزاد ديگر فرا رسيده است. فكر ميكنم بايد خداحافظي كنم. كار من تمام است.
2) دارم پرواز ميكنم. روي دماغ مردي مينشينم تا كمي استراحت كنم. مرا با دست ميتاراند. پرواز ميكنم تا چيزي براي خوردن بيابم. در گوشهاي از پارك روي تكهاي مدفوع مينشينم. كمي در آن ميچرخم و دلي از عزا در ميآورم. وقتي پرواز ميكنم سعي ميكنم نشانياش را به خاطر بياورم. حواسم به نشاني است. سوراخي كه به من نزديك ميشود را نميبينم. تا چند ثانيه چيزي نميفهمم. در محيطي خيس به هوش ميآيم. صداهاي وحشتناكي مثل سيل ميآيد. نميفهمم كجا هستم. همراه جريان مايع به راهرو تاريك كشيده ميشوم. مايعي با ويسكوزيتهي بالا و لزج و شور مرا در بر ميگيرد. جريان هوا از بيرون مايع جريان دارد اما به من نميرسد. من فقط صداي آن را ميشنوم. صدايي كه ضرب آهنگ خاصي دارد هر دم شنيده ميشود. شش دست و پايم بيحركت است. گير افتادهام. هوايي نيست. تا چند دقيقه دست و پايي ميزنم بيفرجام و تقريبا تمام ميشوم. حجم مايع زيادتر ميشود. دقايقي به همين منوال ميگذرد. صداي ضرب آهنگ كندتر ميشود. من كه جاني برايم باقي نمانده است منتظر مرگ خودم هستم. ناگهان با فشار شديدي همراه مايع لزج حركت ميكنم. آب به تنم ميخورد و مرا با خود ميبرد. رمقي در من نيست. من ميميرم و جسدم را آب ميبرد.
3) توي پارك ميدوم. دور پنجم است. امروز هوا خيلي خوب نيست. دود زياد است. به مشكلي كه در شركت پيش آمده فكر ميكنم و اضطراب وجودم را فرا ميگيرد. كمي سرعتم را زياد ميكنم. تنفس بيني ديگر كفاف هواي مورد نياز را نميكند. دم و بازدم از دهان را آغاز ميكنم. سر پيچ جسمي سياه رنگ را ميبينم ك به سرعت به طرف من ميآيد. پيش از اين كه بتوانم واكنشي نشان دهم و دهانم را كه در حال باز شدن است ببندم وارد حفرهي دهانم ميشود. ميفهمم حشرهاي است. احتمالا يك پشه است. جسمي كوچك و نرم را روي زبانم و بين زبان و سقف دهانم احساس ميكنم. با شدت هر چه تمامتر تف ميكنم. هنوز دارم ميدوم. اين بار اول نيست كه چنين اتفاقي ميافتد. اين هم يك پشهي ديگر. خوب شد تفش كردم اما احساس ميكنم حشره هنوز از دهانم خارج نشده است. با زبانم دهانم را ميكاوم. چيزي پيدا نميشود. احساسم ميگويد پشه هنوز آن تو است و زبانم چيزي نمييابد. ميگويم لابد افتاده است. عق نميزنم. ميدوم. آب بينيام كمي سرازير ميشود. در هواي پاييز خيلي عجيب نيست. با دستم بيني را پاك ميكنم. ميدوم. دور آخر است. سرعت را باز هم بالاتر ميبرم و خط پايان را پشت سر ميگذارم. كمي نفس ميگيرم و ضربان قلبم كه از 180 به زير 100 ميرسد آرام به سمت خانه حركت ميكنم و توي راه سرد ميكنم. توي خانه به دستشويي ميروم. لباسهايم را هنوز درنياوردهام. دست و صورت را ميشويم و فين مي كنم. چيزي سياه از بيني به بيرون ميپرد. خوب خيلي عجيب هم نيست. اما نه! مثل اين كه يك مگس است. تكان نميخورد. آب را روي آن ميگيرم. ناپديد ميشود. به مرگ سختش فكر ميكنم. تقصير من نبوده اما باعث آن من بودهام. حس ميكنم هنوز چيزي از آن مگس، از پرزهاي بدنش يا از ميكروبهايي كه به آن چسبيدهاند در درونم باقي مانده است. مجبورم صبر كنم. حس ميكنم چيزي درونم رشد ميكند. براي گلبول هاي سفيد بدنم دعا ميكنم. منتظرم ببينم چه ميشود. تا الان كه نمردهام ولي نميدانم چند ساعت بعد حالم بالاخره بد ميشود يا نه. اگر حالم بد شد براي شما مينويسم. ناراحت نباشيد. من اميد به زندگي را از دست ندادهام. خيالتان راحت باشد. اضطزاب نداشته باشيد. باور كنيد حال من خوب است.
