تبليغاتX
تنهایی یک دونده ی استقامت

تنهایی یک دونده ی استقامت

یادداشت های مهران محرمیان برای ایران ... و برای شازند

پیر

پیری در دالان بهشت دیدم. از پشت سرش حرکت می‌کردم و چون از او سبقت گرفتم ترسید. سرعت من آن قدر زیاد بود که تا بخواهد چوب‌دستی‌اش را تکان دهد مرا ببیند که شبیه آدم‌ام. سلامی کردم و عذرخواهی زیاد و به کفاره‌ی ترساندن‌اش چند صد متری با او هم‌سفر شدم.

سکوت بود و ناگاه گفت: اگر روزی اعوان و انصار شما برای هر چیزی علتی کشف کنند و حتی علت‌العللی از جنس من و تو بیابند که دنیا همین بود و بس، من باز با خدای خود خوشنودم. نگه‌بان پارک که به تازگی با ما هم‌راه شده بود فکر می‌کرد که مرا می‌شناسد که بسیار شبیه عموی شهیدم شده بودم به پیرمرد گفت: ذهن مرا خراب نکن.

من که عموی‌ام شهید دود شده بود و این را نگه‌بان از من قبول نمی‌کرد به پیرمرد گفتم: قدسی قاضی نور را می‌شناسی؟

پیرمرد گفت: کدام را؟ قدسی؟ قاضی؟ یا نور؟

گفتم: خوب پیداست که خوب می‌شناسید. پس باید بدانید چه کسی به چشم پسرک عینک زد.

گفت: عینک تویی پسرک. اگر می‌خواهی درست ببینی، نباش.

نگه‌بان پارک گفت: ذهن مرا خراب نکن. و رفت.

من هم رفتم بدوم. آن قدر که نباشم.

و پیرمرد را شنیدم که شمس می‌خواند: صحبت بی‌خبران سخت مضر است. حرام است. صحبت نادان حرام است. طعام‌شان حرام است...

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 16:46  توسط مهران محرمیان  | 

سیاه و سپید

 

کبوتری بود در شازند که معتاد شده بود. نه به پرواز در بادی که همیشه از سمت آستانه و از بین دو کوه بر شازند می‌وزد. و نه به پریدن مدام. و نه به دانه خوردن در کنار مزار و نه به نشستن روی قله‌ی شهباز. به تریاک. شاید به هروئین. یا هر چیز دیگری که مثل این باشد. از آن‌هایی که اسمش را شنیده‌ایم. یا نشنیده‌ایم.

کبوتر قصه‌ی ما قصاب بود. این جور وقت‌ها همه‌ی قصه‌ها چیزهایی که کبوتر قصه آرام آرام از دست می‌دهد را می‌شمارند. اما من چنین نمی‌کنم. چنان که دانم و دانی.

قصاب روزی احساس کرد که غیرتی شده است و غرق. و غرقی که غیرتی شود تنها یک راه برایش باقی است و آن تمام کردن است. خودکشی. این طور شد که رفت بالای طبقه‌ی دوم مغازه و بال‌هایش را محکم با طناب بست. نپرسید چه طوری که در شازند از این اتفاقات زیاد می‌افتد. و پرید پایین. روی چنگک‌های قصابی که هیچ گوشتی نداشت و آماده بود برای گوشت کبوتر قصاب. و قصاب پاره پاره شد. و اگر قرار نبود که قصابِ غرقِ غیرتی بماند، خوب، نمانده بود.

روزی که از بیمارستان مرخص شد مثل پارچه‌ای بود که دوخته باشند. بس که تنش بخیه و سوزن خورده بود. و همان روز با انجمن کبوتران گم‌نام آشنا شد. گم‌نامی چیز خوبی است. شهرت برای خیلی‌ها خوب نیست. گم‌نامی به‌تر است. حتی اگر کبوتر باشی. یا قصاب. یا غرق. یا معتاد.

و این گونه کبوتر برای خود خدایی دیگر گونه آفرید. خدایی که با کبوترها حرف می‌زد. و شب‌ها با کبوترها می‌خوابید. و صبح بیدار می‌شد. خدایی که می‌شد باهاش حال کرد. و در آغوشش کشید. و حتی با او ازدواج کرد. خدایی که جفتش بود. بعد فهمید که جفتش خداست. و جوجه‌اش نیز. و مشتریانش. و تمام کبوترهای شهر. و ...

حالا اگر به شازند بیایی و بخواهی گوشت بخری، همه دکانی را نشان می‌دهند که در آن کبوتری به کار مشغول است و جز با لب‌خند از تو پذیرایی نمی‌کند و هر کار که بکنی جز محبت از او نمی‌بینی و وقتی می‌خواهی بروی می‌بینی که معتاد او و حرف‌‌ها و نگاهش شده‌ای. حالا دیگر معلوم نیست کی معتاد کیست. کی عاشق کیست. کی غرق کیست. کی غیرتی کیست. همه چیز با هم یکی شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 12:4  توسط مهران محرمیان  | 

زبان

 

مسافری بود و دو سالی در شازند مهمان بود. حرف نمی‌زد. روزی از او حالش را پرسیدیم و گفت: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

ما نفهمیدیم منظورش چه بود. اما از این به بعد هر کس که به او می‌رسید حالش را می‌پرسید و او با صورتی آرام ولی پر از درد پاسخ می‌داد: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

حالا همه در شازند این عبارت را بلد بودند و گر چه معنی‌اش را نمی‌دانستند ولی هر کس به دیگری می‌رسید به جای سلام می‌گفت: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

او که رفت، از توی مینی‌بوس برای ما دست تکان داد و سرش را از پنجره بیرون آورد و ما برای آخرین بار فریاد زدیم: "سان جی لان دیران ناردانیمیش".

سال‌ها بعد، وقتی جوانی به همان شکل و شمایل و هیبت، روزی از شهر ما گذشت و شنید که بچه‌ها در کوچه بازی می‌کنند و می‌گویند: "سان جی لان دیران ناردانیمیش" گفت: درد زیاد.

و ما فهمیدیم آن واژه که به شادی بارها بر زبان آورده بودیم چه معنی می‌داده است. و ما فهمیدیم زبان بی‌زبانی را هنوز بلد نیستیم. و ما فهمیدیم آن مرد در قلبش دردی بوده است که ما هیچ وقت نفهمیده بودیم. و هر چند این که آدم بفهمد که نمی‌فهمد خوب است اما نمی‌دانیم چرا دهان‌مان تلخ شد و برای خود خیال بافتیم که شاید او عاشق کسی بوده است که آوازه‌ی دردش چنین بر سر زبان‌ها افتاده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 9:49  توسط مهران محرمیان  | 

نماز

این جا مردم عادت دارند نماز را با فرشته‌ها بخوانند. فرشته‌ها موهای خود را دم‌اسبی پخش می‌کنند روی شانه های‌شان. مردم با لباس سفید یکی عقب، یکی جلو. اگر مردم را نمی‌شناختم نمی‌فهمیدم کدام از مردم شهرند کدام فرشته. البته بعضی‌ها خیلی مشخص‌اند. مثل آن کس که بدنش هزار انحنا دارد به نشانه‌ی ترکش و موج انفجار، یادگار سال‌های دور و همین باعث شده سر نماز هر یک از اعضای بدنش رو به قبله‌ای باشد و اما از دلش، هیچ کس خبر ندارد. این جا افتخار مردم این است که در مسجدشان هیچ بچه‌ای ترس از دویدن ندارد.

وقتی ببینی امام جمعه تمام خطبه‌ی اول را با مردم یکی یکی سلام و احوال‌پرسی می‌کند و تمام خطبه‌ی دوم را گلایه می‌کند از آنانی که در طول هفته‌ی پیش عصبانی شده‌اند... این طور شد که من برای اولین بار در نماز جمعه شرکت کردم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 17:5  توسط مهران محرمیان  | 

خون بره

کمی بالاتر از دالان بهشت نهر آبی جاری است. و آن بالاتر، در دامنه‌های شهباز گورستانی است که دیر زمانی مدفن ارمنی‌های شازند بوده است که حالا همه مهاجرت کرده‌اند و تنها کلیسای شهر را متروک و سوت و کور – حتی بدون این که روزهای یک‌شنبه صدای ارگ از آن بلند باشد – رها کرده‌اند و رفته‌اند و حالا در کنار سنگ قبرهای ارمنی‌ها سنگ قبرهای مسلمانان به چشم می‌خورد. همیشه از قبرستان‌های روی کوه خوشم می‌آمده است.

کمی بالاتر علف است و گوسفندانی که برای چرا می‌آیند به همراه چوپانانی مهربان با نی و شلوار لی و گاهی هم موبایل و سگ‌هایی که زیادند و من همیشه از آن‌ها می‌ترسیده‌ام. چوپان‌های این جا منتظرند با ایشان رفیق شوی تا بره‌ای را به زمین بزنند و کباب کنند و توی دلش را با انواع سبزی‌ها پر کنند و کباب‌اش را توی حلقومت فرو کنند. شاید به همین خاطر است که هیچ وقت با هیچ چوپانی دوست نشده‌ام. نگاهی، سلامی و محبتی که رد و بدل می‌شود و خداحافظ. به حال بره‌ها می‌ترسم. و به حال بال‌های سفید چوپان که وقتی سر بره را می‌برد خونی می‌شود و رنگش تا روزهای روز حتی اگر خوب بشویدش پاک نمی‌شود. آخر خون بره با خون آدم فرق دارد و بال با دست نیز. این چیزی نیست که به این راحتی از چنین چیزی پاک شود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:5  توسط مهران محرمیان  | 

مهمان

چند روزی است که مهمان داریم. یکی استاد قدیمی من در دانشگاه و آن یک، هم‌کلاسی ما در سال‌های اولیه‌ی دهه‌ی هفتاد، از آن معدودهایی که هنوز مانده‌اند. این دو خانواده‌ای تشکیل داده‌اند و بهاری دارند و صفایی. چند روزی است که مهمان داریم و من همه‌اش دل‌شوره دارم. نه از آن نوع که نگران باشم نکند به آن‌ها خوش بگذرد. می‌دانم شازند جایی نیست که به چنین کسانی خوش نگذرد. دل‌شوره‌ای دارم از نوع کسی که بر او خبری بزرگ را نازل کرده باشند و او فکر کند این همه برای او زیاد است. دلم دارد می‌پکد. از هر دری و چیزی صحبت می‌کنیم. ما را که اهلیت گفت نیست، کاش اهلیت شنود باشد و فکر می‌کنم بود که آن چه گفتند را مثل شیرین‌ترین شربت‌ها سر کشیدیم و ساعت 6 عصر از سفره‌ی ناهار بلند شدیم و تا شش صبح! نخوابیدیم. گو این که آن‌ها بیمار بودند و اما ذره‌ای برای ما کم نگذاشتند. من دل‌هره‌ام تمامی نداشت و این‌ها برای من خیلی زیاد بود. من زیر آوار حرف و حدیث و خاطره و افسانه‌ی شخصی و هوش کلامی و یاد عشق‌های قدیم و درد و درد و درد و درد... راستی چه می‌شود کرد برای این ویرانه‌ی متمدن؟ و آیا مقصد جز همین رفتن است؟ راستی قطار محلی چرا ساعت هفت و نیم نیامد و چرا غروب آن روز این قدر زیبا شده بود؟ چرا مرا ببوس را برای بچه‌ها خواندم و چرا صدایم آواز را می‌طلبید؟ توبه کردم از این که فرشته به خانه‌ام دعوت کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:30  توسط مهران محرمیان  | 

لاک پشت و مار

پشت پنجره‌ی خانه‌ی ما باغی است. کوچک، کم درخت و اما سبز. روزها، اگر بخواهی زندگی کنی و کمی با عادت قدیمی لب پنجره نشینی - نه به شیوه‌ی جدید آن که فضولی محسوب می‌شود و مذموم است – حال کنی، وقتی توی بوته‌ها خوب نگاه کنی لاک‌پشتی می‌بینی. من فکر می‌کنم هر چه آرامش در این شهر است از توی لاک همین لاک‌پشت ساطع می‌شود. آن قدر آرام. آرام‌تر از مون‌آمور. من اگر بخواهم سر کلاس این طوری درس بدهم از اول تا آخر ترم باید همین کلمه را تکرا کنم که بچه‌ها، عاشق باشید. شاید کلاس این طوری خیلی به‌تر باشد از کلاسی پر از فرمول و فن‌آوری و پیش‌بینی آینده. چه کسی می‌‌داند. شاید ترمی دیگر این طور درس دادم.

آن طرف‌تر، کنج دیوار و توی آفتاب ماری چمبره زده است. بلند با رنگ‌های تیره اما متنوع و هر از چندی پوست می‌اندازد. مار و لاک‌پشت به هم کاری ندارند. نه مار می‌تواند به لاک‌پشت که زود – چه قدر به کار بردن این کلمه برای این موجود مسخره است- توی لاکش فرو می‌رود صدمه‌ای برساند و نه لاک‌پشت از مزه‌ی مار خوشش می‌آید وقتی آن همه علف خوش‌مزه و برگ بوته‌های مو و گل‌های رنگارنگ آن جا هست. مگر دیوانه است؟

دخترهای من هم لاک دارند. آن‌ها توی لاک فرو نمی‌روند. لاک را می‌زنند. لاک دخترهای من قرمز است. خودم برای‌شان از یک مغازه در مجیدیه در تهران خریده‌ام. سرخ سرخ. من هم لاک دارم. وقتی می‌دوم توی لاکم فرو می‌روم و الان نیز که دارم می‌نویسم. شازند جاهای زیادی برای توی لاک فرو رفتن دارد.

راستی، آیا کسی می‌داند که مار می‌تواند از دیوار بالا بیاید یا نه؟ فکر نمی‌کنم این مار هم دستور خانم دکتر یوسفیان را خوانده باشد. من – با ترس و احتیاط- این مار را دوست دارم. لاک‌پشت؟ این که پرسیدن ندارد!

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 10:37  توسط مهران محرمیان  | 

شکلات

امروز صبح می‌خواستم بدوم و خیلی گرسنه‌ام بود. مثل همیشه دست‌به‌دامان او شدم و شکلاتی خواستم و او مرا ناامید کرد. بال‌های مهربانش پناهم شدند و من رفتم بدوم. چند متر مانده بود به تقاطع جاده و خط آهن – همان جایی که دور می‌زنم و به سمت شهر برمی‌گردم – یک پیکان مدل دهه‌‌ی پنجاه را دیدم پر از زن و بچه و یک مرد. مرد که برای رد شدن از سرعت‌گیرها سرعتش را کم کرده بود تا کمر از پنجره‌ی پیکان به بیرون خم شد و بال‌های قهوه‌ای‌اش را برایم تکان داد و به لهجه‌ی لری فریاد زد: جان منی دونده و این را دو بار تکرار کرد. من هم سعی کردم تا می‌توانم در همان فرصت کوتاه پاسخ محبت او را با لب‌خند و دست تکان دادن بدهم. یکی از بچه‌ها که پسربچه‌ای سه ساله با موهای طلایی و لپ‌های گل انداخته بود پرش را در بینی‌اش کرده بود و بال دیگرش را برایم تکان می‌داد که پرش به چشم مادرش خورد و مادرش او را بوسید. من هم برای او بوسه‌ای فرستادم و موهای طلایی‌اش شروع به درخشیدن کرد. به تقاطع  رسیدم و دور زدم. راننده نگه داشت. در بال‌هایش که مرا به سوی خود می‌خواند یک دانه شکلات بود که آن را به من داد. تمام آن خودرو پر از شور و هیجان بود و من ایستادم و دیدم که بعد از عبور از خط آهن سرعت گرفت و باد آمد و اوج گرفت و بالا رفت و پشت شهباز و توی آبی آسمان به سمت خورشید رفت و گم شد. در راه برگشت خیلی کارها کردم که نمی‌توانم بگویم. شک ندارم که خود خدا پشت فرمان آن پیکان نشسته بود. فکر می‌کنم باردار عشق آن پیکان شده‌ام.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 0:41  توسط مهران محرمیان  | 

نگه‌بان خط

 

وقتی می‌دوم، بال تکان دادن مردم را خیلی دوست دارم. یکی از آن‌ها که همیشه بالش را که پر از ابزار سنگین کار است براي من تكان مي‌دهد آقای یوسفی است. او که هیچ وقت از بال‌هایش براي پرواز استفاده نمی‌کند – چون قانون کارش این را می‌گوید – نگه‌بان خط آهن است. صبح از شازند حرکت می‌کند و تا میانه‌ی راه ایستگاه نورآباد را – تپه‌ای که هیچ وقت اسمش را یاد نگرفتم - می‌رود. نگاهش به پایین است تا مبادا خرابی خط از نظرش بیافتد اما همیشه اول او مرا می‌بیند. من که فکر می‌کنم او بیش از دو تا چشم دارد اما بقیه را پنهان کرده است. پیرمردی است با چهره‌ی قهوه‌ای و ریش نتراشیده و دلی مهربان و صورتی آرام، نتیجه‌ی سال‌های سال تنهایی کار کردن که نصیب هر کسی نمی‌شود. و خدا قوتی که به من می‌گوید شاید از معدود کلماتی باشد که سر کار بر زبان می‌آورد و یک آواز محلی که هیچ وقت نشنیدم ولی هر وقت از اطرافش رد می‌شوم بویش را می‌شنوم که آقای نوری هم همیشه همان آهنگ را در دکان بقالی‌اش زمزمه می‌کند و همان بو را می‌دهد. توی جاده آدم‌های زیاد دیگری هم هستند که معمولا وقتی با خودروی‌شان از کنارم رد می‌شوند برایم بوق می‌زنند و بال تکان می‌دهند اما من بیش از همه بوق زدن و بال تکان دادن لکوموتیوران‌ها و مسافرهای قطار را دوست دارم. به خصوص قطار محلی که یک قطار کوچک با سه واگن است که معمولا یکی از واگن‌هایش کاملا خالی است و زن‌ها و مردها از پنجره‌اش به بیرون نگاه می‌کنند و مردی را می‌بینند که بال ندارد و شلوار بنفش و پیراهن آبی بر تن دارد و تنهایی دارد می‌دود و برای‌شان دست تکان می‌دهد. اما مسافرها که از هم خجالت می‌کشند کم‌تر پاسخ می‌دهند ولی من در چشم‌های آن‌ها برق ذوقی را می‌بینم که مرا تا دیده می‌شوم دنبال می‌کنند و فراموشم نمی‌کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 18:1  توسط مهران محرمیان  | 

 سلام

 

صبح سه‌شنبه ساعت هفت و نیم، ساعت زنگ زد. کش و قوس همیشگی و ده دقیقه بعد داشتم لباس‌های دو را می‌پوشیدم. مثل همیشه ساعت هشت صبح در خیابان اصلی شهر که مردم زیادی در آن پر می‌زدند بودم. مغازه‌ها و مغازه‌دارها نگاهم می‌کردند و بعد از چند سال بالاخره پذیرفته بودند که از دویدن یک آدم خیلی تعجب نکنند اما این دلیل نمی‌شد که نگاه آنان را روی خودم احساس نکنم. آقای نوری که چند روزی است با بال شکسته بر سر کارش حاضر می‌شود بال سالمش را برایم تکان داد و سلام کرد. من هم جوابش را دادم. خیابان که تمام شد مسیر را به سمت پل راه‌آهن ادامه دادم و به راست پیچیدم و وارد دالان بهشت شدم. آن راه مال‌روی که از دو طرف به مزرعه ختم و از کنارش خط آهن رد می‌شود. موقع دویدن علف‌ها و گل‌ها به پر و پایم می‌پیچند. البته این خیلی خوب هم هست. قانون بقای پر و پای پیچ‌پیچ می‌گوید که این پیچیدن‌ها از بین نمی‌رود بلکه از فردی به فرد دیگر منتقل می‌شود و چه خوب است اگر گل‌ها چنین کنند. گاهی وقت‌ها که آدمی، سگی یا پروانه‌ای سر راهم سبز می‌شود نیز با کمی تقلا از کنار هم رد می‌شویم. البته به جز سگ‌ها که کمی درجا می‌زنم تا از سر راه کنار بروند و بعد رد می‌شوم. آخر سگ‌های این جا مثل من بال ندارند و ممکن است دستور رئیس اداره‌ی بهداشت شازند، خانم دکتر یوسفیان را نشنیده باشند که گاز گرفتن در شازند ممنوع است.

 

(ادامه دارد)

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 12:25  توسط مهران محرمیان  | 

به کامنتی که هم اکنون به دستم رسید توجه بفرمایید:

پوپر پيامبر نيست، خداست!
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 7:19  توسط مهران محرمیان  | 

رئیس جمهور اعلام کرده است شخصا وارد بازار مشکن می شود.

۱) ذاتا کار خوبی است. بالاخره باید بحران را قبول کرد.

۲) وقتی همه می گفتند سیاست های اقتصادی دولت باعث چنین بحرانی می شود رئیس جمهور کجا بودند؟

۳) تجربیات قبلی می گوید منتظر افزایش بیشتر قیمت مسکن باشید. بروید کنار. رئیس جمهور می آید.

۴) رئیس جمهور به جای ورود به بازار مسکن باید دست از سیاست های غلط اقتصادی بردارند و دست کم به التماس های دوستان در بانک مرکزی توجه بکنند.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 14:49  توسط مهران محرمیان  | 

آخرین ده کتابی که خوانده‌ام را می‌نویسم. این یک بازی است. قرار بوده ده کتاب بامزه را بنویسم و من ده تای آخر را می‌نویسم (12 تا شد. عیب ندارد؟). فکر می کنم ارزشش را دارد که بگویم همه بامزه بوده‌اند.

1)      عاشورا: کتابی مصور به سبک ماجراهای تن‌تن. در نمایشگاه کتاب که دیدم نپرسیدم چند و تویش را نگاه نکردم. فقط خریدم. کارهای این چنینی بسیار باید بشود و بسیار کم شده است.

2)      کاپوچینو در رام‌الله: همین امروز قرار است دست بگیرم. زندگی عادی فلسطینی‌ها. معمولی و بدون جنگ. شاید برای این که واقعیت‌ها بهتر دیده شود وکینه‌ی کور نداشته باشیم.

3)      مقالات شمس: خوب و بد. از شمس نمی‌توان انتظار داشت چرند نگوید اما آن جا که می‌گوید بنیانت را می‌کند.

4)      دل‌سگ: از بولگاکف. مرشد و مارگریتا را که یادتان هست؟ بولگاکف جمهوری اسلامی کیست؟

5)       جامعه‌ی باز و دشمنان آن: پوپر. پیامبر غربی‌ها. خوب شد این کتاب را دست گرفتم. بعضی وقت‌ها واقعا اعصاب آدم را خرد می‌کند و بعضی جاها از کاردرستی این آدم کف می‌کنم. به هر حال این کتاب آن قدر قطور هست که یک سالی دست آدم باشد. با سپاس از مهدی عزیز که این نسخه را برایم خرید.

6)      فیه ما فیه: مولانا را باید خواند. آرام آرام. فوق‌العاده بود.

7)      خاطرات چمران (چند تا و چند جور): به لطف بهزاد انشائیان عزیز. کردستان. لبنان. نامه‌ها.

8)      خداشناسی از ابراهیم تا کنون: به قول مهدی عزیز کتاب تاریخ خدا. خیلی مرا نگرفته است. تا ببینیم در آینده چه می‌شود.

9)      مکتب در فرآیند تکامل: خواندن این کتاب برای آنانی که ایمانشان بند آن چیزهایی که شنیده‌اند است توصیه نمی‌شود. شیعه چگونه شیعه شد. بررسی سیر تاریخی و چیزهایی که معمولا نشنیده‌ایم. این کتاب ظرف دو ماه به چاپ چهارم رسید.

10)   چنین گفت زرتشت: این کتاب را با قرائت می‌خواندم. آرام و با لذت و دقت. البته سال‌ها پیش.

11)   پیامبر: جبران. برای عشق. و برای اشک.

12)   فصوص: ابن عربی. متعجب می‌شوی. این دیگر کیست! با تشکر از حامد عزیز که این کتاب هدیه‌ی او بود.

پ.ن. ۱: اشتباهات را اصلاح کردم. ممنون از مهدی و جلال.

پ.ن. ۲: فصوص محشر بود. به من نشان داد كه عرفان و توجيه هاي عرفاني ته ندارد. و البته اين آدم آدم باهوشي بوده است و بعضي جاها چيزهايي گفته كه به قول علامه طباطبايي معنايش باشد براي بعد (با ديد خوب ما نمي فهميم يعني چه) و با ديد بد چرند محض (شايد هم چرند كاربردي) است!

پ.ن. ۳: جامعه ي باز را مهدي عزيز لطف كند و بگويد از كجا بخريم كه خودش برايم خريده است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط مهران محرمیان  | 

باز هم زلزله. يك دقيقه، فقط يك دقيقه و ديگر نيستيم. براي يك لحظه هم كه شده دست از كار بكشيم و فكر كنيم براي زلزله ي تهران چه قدر آماده هستيم؟ خدا كند كه نيايد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:5  توسط مهران محرمیان  | 

هیات امنای حساب ذخیره ی ارزی منحل شد. به همین راحتی. هر چه من بگویم. اصلا این جیب من است. پول من است. هر کار دلم بخواهد می کنم. خدا به خیر کند با تورم حاصل از باز کردن شیر حساب ذخیره ی ارزی به سفره های مردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 9:15  توسط مهران محرمیان  | 

رفتیم به استان کرمانشاه. سفری فوق‌العاده و رؤیایی بود و ما در طول سه روز فقط توانستیم از هر جایی چند دقیقه‌ای دیدن کنیم. و یک پنجم از آن چه دیدنی بود را بیش‌تر ندیدیم.

1)      بیستون: در چهل کیلومتری کرمانشاه یادگار افسانه‌ی فرهاد و کتیبه‌ی داریوش و غارها و گوردخمه‌ها و مجسمه‌ها و کاروان‌سرای عباسی. هر چند این سؤال در ذهن ما هست که چرا عشق فرهاد به ملکه‌ی خسروپرویز باعث مرگ او نشد، اما صفحه‌ی بزرگی در دل کوه معروف به فرهاد تراش هنوز هم برای مردم خاطره‌انگیز است.

2)      کرمانشاه: شهری که مثل قدیم‌ها دیگر مردم لباس‌های محلی ندارند. شهری بزرگ که آدم تا به چشمش نبیند باورش نمی‌شود که یکی از شش شهر بزرگ ایران است.

3)      طاق‌بستان: یادگار دوره‌ی ساسانی. طبیعتی فوق‌العاده. با دو غار زیبا بالای کوه.

4)      سراب نیلوفر: 21 کیلومتر تا کرمانشاه. پر از نیلوفر. بزرگ. قابل قایق‌رانی. و چشمه‌هایی که از چاه‌هایی در ته برکه می‌جوشند.

5)      ریژاو (ریجاب): محل ریزش آب. رودخانه‌ای و دره‌ای و انبوه درختان انجیر و گردو. و مسجدی منسوب به عبدالله ابن عمر در دل کوه و محل بازدید عده‌ی زیادی از هم‌وطنان باصفای اهل تسنن. یکی از اولین مساجد ایران.

6)      تنگه‌ی مرصاد: چرا باید این گونه می‌شد؟ چرا حماقت آنانی که خود را روشن‌فکر می‌دانند و البته دیکتاتورهای احمقی هستند که جز به حکومت فکر نمی‌کنند باید هزاران نفر را به کشتن بدهد. سپاه در این محل نمایشگاهی زده است که نسبتا جالب است و می‌تواند ده‌ها برابر جالب باشد. با چند سرباز وظیفه که از مرصاد و عملیات مرصاد چیز خاصی نمی‌دانند و این روزها این نمایشگاه روزانه 10 نفر هم بازدیدکننده ندارد.

7)      اسلام‌آباد غرب: شهری که اسمش را زمان جنگ زیاد شنیده بودم و تا دیدمش آن چه شنیدم جلوی چشمم آمد.

8)      کرند غرب: مرکز شهرستان دالاهو. برای اولین بار در کرند به چیزی غیر از جنگ و عراقی‌ها هم فکر کردم. جاده‌ی دالاهو جاده‌ای کوهستانی و طبیعتی غیر قابل وصف. سراب کرند را هم خیلی تعریفش را شنیده بودیم که درش را بسته بودند و ندیدیم.

9)      سرپل ذهاب: تکرار اسم جنگ در زمان صلح. چهره‌ی شهر را که مجسم می‌کردم در آن سال‌ها و حالا که دارم می‌نویسم بغض توی گلو دارم که یواشکی بعضی وقت‌ها می‌ترکد.

10)   قصرشیرین: شهری که همه‌چیزش از صلح جوان‌تر است. مردمی که شاکی‌اند از این که مرز به روی زائران کربلا بسته شده و شهر را از رونق انداخته است. اما من اگر فقط پیکره‌ی بیمارستان 144 تخت‌خوابی قصرشیرین که عراقی‌ها روز عقب‌نشینی با بمب تخریبش کرده بودند را می‌دیدم برایم بس بود تا چند وقت حالم منقلب باشد. چه رسد به این که بدانم وجب به وجب این شهر روزی زیر چکمه‌های عراقی‌ها بوده است. قصر خسرو و باقی‌مانده‌های آن زمان به کنار.

11)   خسروی: عراق آن طرف است. نفت‌کش‌های ایرانی و عراقی می‌روند و می‌آیند. خبری نیست. گرم است. هیچ ماشینی را با گل استتار نکرده‌اند. رفت و آمد جریان دارد. انگار نه انگار که این مرز زمانی نه چندان دور پاره شده بود و حرمت چند هزار سال تاریخ ملت ایران به دست دیوانه‌ای ... بگذریم.

12)   روانسر: سرابی به غایت زیبا. لباس‌های کردی و زیبای مردان و زنان. سراب زیبای زیبای روانسر. یک مغازه‌ی عکاسی به نام اوراز (محمد اوراز را که یادتان هست که از ارتفاع 7000 متری در یکی از کوه‌های پاکستان 600 متر سقوط کرد و شهید کوه شد). با عکاس دوست شدم و از این پس مرا رفیقی است در روانسر به نام انور فتحی. او معلمی است که عکاسی می‌کند و لب‌خندی دارد که جادویی است و چشمانی که جز به آب و سراب و کوه و زمین فوتبال انگار گشوده نشده است. زلال. زلال.

13)   غار قوری‌قلعه: بزرگ‌ترین غار آبی آسیا. درباره‌ی این غار که حدود 9 سال است برای بازدید عموم باز شده چیزی نمی‌گویم. بعضی چیزها دیدنی است. در سکوت برخی امورات روان‌تر می‌گذرد. می‌ارزد بیایی و فقط همین جا را ببینی و برگردی.

14)   پاوه: آن قدر این شهر خاطره دارد که من در همان دقایق اول در آن له شدم. از فضای کوهستانی مثل ماسوله دیگر چیزی نمی‌گویم که آن برای خود چیز دیگری است. حالا می‌فهمم چرا چمران با هلی‌کوپتر خود را به محاصره‌ی کومله‌ها انداخت و از داخل به آنان حمله کرد. راه دیگری نداشت. احساس من از آرامش درون شهر، احساس فنری بود که با دست آن را گرفته‌اند. خیلی دوست داشتم در پاوه زندگی می‌کردم. مسجدهای پاوه هم مثل مسجدهای بسیاری از نقاط سنی‌نشین قسمت زنانه ندارد.چه قدر این مردم مهربانند.

15)   جوان‌رود: بازار مرزی که مادر را با لبان خندان روانه‌ی خانه کرد. شهری کوچک و زیبا. و جالب بود که تمام این شهرها از شازند به نظر بزرگ‌تر بودند.

16)   معبد آناهیتا: کنگاور. عملا تخریب شده است. اما ستون‌های قطور هنوز هم نشان از بزرگی و عظمت این معبد دارد.

 

این سفر نیاز به چند روز سکوت دارد تا آن چه در آن دیده‌ام ته‌نشین شود. باز هم در این مورد بیش تر خواهم نوشت.

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 12:11  توسط مهران محرمیان  | 

حسین عزیزم، دانش‌جوی کنج‌کاو و باهوشی بود که سر کلاس سؤال‌پیچم می‌کرد و سر آخر هم یک بیست گنده گرفت و سال‌ها پس از آن با هم در تماس بودیم و با چند نفر دیگر از دانش‌جویان همان دانشگاه حلقه‌ای تشکیل دادیم که اسمش را کوچ گذاشتیم و سر آخر به خاطر کوچ ما به شازند آن حلقه به آخر رسید.

حسین الان ایران نیست. برایم نامه‌ای نوشته است و خواسته است در ایران نمانم. البته این چیز جدیدی نیست. قبلا هم ساعت‌ها با هم راجع به این موضوع صحبت کرده بودیم و لابد استدلال‌های من آن قدر قوی نبوده که حسین دیگر ایران نیست. حسین عزیز من حالا تجربه‌ی جدیدی کسب کرده و خواسته مرا به عنوان یک دوست و برادر در آن تجربه سهیم کند. به همین خاطر و به خاطر صداقتی که همیشه داشته ازش ممنونم و من هم خواستم شما را در این تجربه و پاسخ سهیم کنم.

 

Salam ostad.khubin kheshi? midunam vaght nadarino saretun sholughe.kholase migam.yekam delam gerefte ostad.un mamlekat vaghean be hich dardi nemikhore.fekr nakonin inja behem khosh migzare.kheiliiii sakhte dars khundan ba zabane ina.pedaram dare dar miad.ama asabam rahate.mesle unja daghun nistam.behem khosh nemigzare vali kheili az unja behtare.yadetune goftin vase ye seri chiza nemishe kari kardo bayad ghabuleshun koni?be nazare man ta har ja ke mishe kari kard bayad kard.shoma heife un mamlekatin bekhoda.unja ye seri ahmagh daran be mardom hokumat mikonano hamaram farib dadan.man ke azashun nemigzaram.shoma ham unja namunin be nazare man.midunam vaght nadarin pas kheili mozahemetun nemisham.khodafez

--
Viele Grüße

Hossein

 

و اما پاسخ من خیلی از جنس عقل نیست. در برابر آن چه حسین گفته که می‌دانم درست است و چیزی جز راستی در آن نیست چیزی ندارم بگویم. همیشه گفته‌ام که دلیل ماندن من این است که امیدوارم بتوانم کاری بکنم و می‌دانم که کاری از دست من برنمی‌آید مگر آن که توفیقی نصیبم شود. سعی کرده‌ام هر جا هستم کارم را خوب انجام دهم و مفید باشم. باقی‌اش دیگر با من نیست. این که از کار من چه فایده‌ای به بچه‌های مدرسه‌ی کالو می‌رسد را نمی‌دانم. این که بچه‌های مدرسه‌ی خاله‌ام که سال تا سال کباب نمی‌خورند از ساخت فلان وسیله‌ی شبکه و روان شدن گردش مالی در کشور چه سودی می‌برند را نمی‌دانم. این که من طور متفاوتی فکر کنم و به جد معتقدم باشم که باید درست کار کرد حتی در شرایط سخت، وصله ای بر کفش‌های پاره‌ی بچه‌های مدرسه‌ی شوی در عمق جنگل های لرستان می‌شود یا نه نمی‌دانم. من نمی‌دانم قرار است خیری از من ساطع شود  یا نه اما می‌دانم که دوست دارم این گونه باشد.

فکر می‌کنم در دنیا چیزی هست که به انسان‌ها کمک کند آرزوهای خود را برآورده سازند. من اگر آرزوی خود را پشت سر گذارم آن وقت چه طلب‌کاری‌ای می‌توانم داشته باشم از دنیا که آرزوی من را برآورده نکرده است؟ من با آرزوهایم زندگی می‌کنم و برای برآورده شدنش تا توان دارم کار می‌کنم. نمی‌گویم مبارزه چون واقعا مرد مبارزه نیستم. آنان که اهل مبارزه بودند سال‌هاست دیگر زنده نیستند. شاید مبارزه نیز این روزها جواب ندهد. باید کار کرد و امیدوار بود. وقتی می‌روی یعنی دیگر ناامید شده‌ای. من هنوز امیدوارم و تا امیدوارم خواهم ماند و بچه‌های تمام مدرسه‌های ایران و آرزوهای آنان را فراموش نخواهم کرد.

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 22:48  توسط مهران محرمیان  | 

مدیرعامل شرکت خدمات انفورماتیک باز هم عوض شد. انگار تعویض مدیران مهم‌تر از خود مدیران و توانایی‌های آنان هستند. برای چنین شرکتی بیش از یک سال زمان لازم است تا یک مدیر بتواند بر اوضاع مسلط شود. حالا این که متوسط عمر مدیران شرکت 2 سال شده است، قطعا اتفاق خوبی نیست. خدا کند تصمیم‌گیرندگان به مردمی که از خدمات این شرکت بهره می‌برند نیز فکر کنند.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 10:37  توسط مهران محرمیان  | 

6 عروج

سرباز افغان فکر نمی‌کرد وقتی پیرزن از پنجره توی حیاط را ببیند که یک صندلی‌چرخ‌دار توی آن واژگون شده است و جسد مرد جوانی را در بر گرفته است بی‌معطلی کلت فدرلایت مدل 1355 را که سلاح سازمانی افسران  نیروی هوایی بود بیرون می‌کشد و به طرفش می‌گیرد.

طبیعی است که در آن لحظه صدای تیر آمده باشد و آن صدا توی بقیه‌ی صداهای تیر که به طور پیوسته آسمان شهر را جر می‌داد گم شده باشد. معلوم نیست آن صدای رگبار بوده یا تک‌تیر. در هر حال کسی نمانده که روایت کند برای آن دو نفر و سه حیوان چه اتفاقی افتاده است. شاید آتشی به آسمان رفته و بعد یک کفتر که سه گربه‌ی شیطان دمش را در دهان گرفته‌اند از سوراخ سقف پرواز کرده باشد یا شاید فقط آتشی دل آسمان را روشن کرده باشد. بعضی می‌گویند مادر هنوز در همان خانه است. منتظر است ببیند ماجرای تاج‌گذاری حامد افغان در اصفهان چه می‌‌شود. و پسربچه‌ی سه ساله‌ی هم‌سایه که حالا برای خودش مردی شده است ادعا می‌کند آن روز خورشید را دیده که از پنجره‌ی خانه‌ی مادر طلوع کرده و خیلی قرمز بوده است. انگار که غروب می‌کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 18:21  توسط مهران محرمیان  | 

5 مادری که هیچ وقت نزایید

 

در زمان راس سوم جمهوری ایران، آمریکا که به اشاره‌ی اسرائیل و به بهانه‌ی آزمایش اولین موشک ایران که توانایی رسیدن به نیویورک را داشت تهدید به حمله کرده بود، چند وقتی وضعیت فوق‌العاده اعلام شد و دانشگاه و درس تعطیل و ما تهران را ترک کردیم. مردم منتظر بودند دوره‌ی ریاست دموکرات‌ها برسد و من که تجربه‌ی سال‌ها پیش تندروی‌های رئیس سفره‌های نفتی و آن یانکی جمهوری‌خواه را از مادر شنیده بودم مثل او معتقد شده بودم که این وضع برای حکومت‌هایی که برای بقا به دشمن نیاز دارند تغییر چندانی نمی‌کند.

ییلاق هر شب شاهد حضور ما در پای کوهی بود که سال‌های دراز عشق من بود. آن شب، وقتی چراغ‌های امام‌زاده خاموش شد و پرهیب بلندترین قله پشت سر من بود و چراغ‌های روستا در فاصله‌ای دور سوسو می‌زد، مادر از ماشین پیاده شد و کنار صندلی من روی زمین نشست و دستم را گرفت. از آرزوی من پرسید که قله‌ی پشت سر را نشانش دادم و از آرزوی خودش گفت که دوست داشت ده تا پسر داشت و اسم همه را علی می‌گذاشت و گفت که می‌داند آن‌ها – مثل همه‌ی علی‌های تاریخ - پدرشان درمی‌‌آمد که البته پدر این ده تا در هجدهمین شب اولین ماه تابستان نمی‌دانم چی قبلا درآمده بود و دیگر ریشه‌ای نبود و نه ساقه‌ای که او نیلوفرش شود و شاخه‌هایش ده تا باشند یا هر چند تای دیگر.

من آن شب برای اولین بار از این که اسمم علی نبود کمی شرمنده شدم.

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 12:4  توسط مهران محرمیان  |